تبليغاتX
شکسته فریاد

آفتاب امروز كه برآمد، پا به  اولين روز بيست و هشتمين سال زندگي­ام نهادم. نمي­دانم اگر كسي در حوالي ساعت 3 صبح سي­ام فروردين سال 1360، قدري برايم از اين دنياي ناشناخته سخن مي­گفت و شماري از زشتي­ها و زيبايي­هايش خبر مي­داد و بعد مي­پرسيد مي­خواهي قدم در اين عالم خاك بگذاري يا نه، پاسخم آري بود يا نه؛ اما گويا خداوند آدمي را دست كم در دو لحظهٔ ورود و خروجش از اين هستي خاكي، شايستهٔ مشورت ندانسته، ناگفته و ناگهاني در لحظه­اي به اينجا و اكنون پرتابش مي­كند و نگفته و خبرنداده،‌ در لحظه­اي، از تاريخ بيرونش مي­كشد.

به هر حال، آن حكيم و عليم، تاكنون بيست و هشت بهار فرصت زيستن و اقبال بودن به من داده است. از مسير و راستاي كلي زندگي­ام خوشنودم و اگر مي­شد باز به خط آغاز بازگردم، دوباره همين مسير را مي­آمدم؛ اما از شتاب حركتم هيچ راضي نيستم. فرصت­هاي پرشماري را سوزانده­ام، در جاهايي از شاهراه فاصله­گرفته و شيطنت كرده­ام، و بارها نمك خورده و نمكدان شكسته­ام. اما خداي خود را شاكرم كه دغدغه­ٔ بزرگ زندگي­ام هنوز خود اوست و پرواي زيستن مؤمنانه در دامن رحمت او.

براي بيست و هشتمين سال زندگي­ام چند آرزو دارم كه اميد دارم تا آغاز بيست و نه سالگي، آنها را تحقق­يافته ببينم. نخست اينكه پايان­نامهٔ كارشناسي ارشدم را كه نخستين مراحلش را سپري مي­كند، به بهترين نحو ممكن به پايان برسانم؛‌ دوم اينكه بتوانم با آمادگي كامل در آزمون­هاي دكترا شركت كنم و در مهرماه سال 88، بر روي نيمكت­هاي مقطع دكترا بنشينم؛‌ سوم اينكه زينب عزيز در يكي از دانشگاه­هاي خوب كشور پذيرفته شود و مقطع كارشناسي ارشد را آغاز نمايد؛ و چهارم اينكه اوضاع كشور از اينكه هست بهتر شود و انتخابات رياست­جمهوري زمينه­اي براي وزيدن نسيمي از آزادي و پيشرفت را فراهم نمايد. آرزو كه بر جوانان عيب نيست؛ هست؟

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:29 توسط مسعود | |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نخستين جلوهٔ نوآوري و شكوفايي در سال جديد نمايان شد و هادي قابل، روحاني آزاده و نوانديشي كه جرمي جز حقيقت­گويي و آزادي­خواهي در چارچوب قانون و اصول پذيرفته شدهٔ سياست­ورزي در جمهوري اسلامي ندارد روانه زندان شد. گويا آقايان براي اينكه مبادا اين­بار نيز امثال هاشمي رفسنجاني و سيد حسن خميني واسطه شوند و حضرات را در رودربايستي قرار دهند،‌ بدون اطلاع قبلي و به بهانهٔ پاره­اي گفت و گوها قابل را به قم كشانده­اند و غافل­گيرانه روانهٔ زندانش كرده­اند. آفرين به جوانمردي و مردانگي­شان!

اما يك اتفاق خوب و درعين حال تأمل برانگيز نيز در اين يكي دو روز افتاد كه اميدوارم اين هم نشانه­اي از شكوفايي و نوآوري دولت احمدي نژاد باشد. ملاقات همسر شهيد دكتر حسين فاطمي، مبتكر لايحه ملي شدن صنعت نفت و وزير و مشاور شجاع و مبارز دكتر مصدق، با محمود احمدي­نژاد و تمجيد احمدي­نژاد از دكتر فاطمي،‌ اقدام تحسين­برانگيز  و در عين حال شگفتي بود كه از شخصيتي مانند احمدي­نژاد سر زد. نكته اينجاست كه بزرگ­ترين دشمن دكتر فاطمي و تفكر او فداييان اسلام و انديشهٔ نواب صفوي بود و همان­ها بودند كه فاطمي را پيش از دستگيري ترور كردند. اگر تمجيد از فاطمي با اعلام موضع دربارهٔ فداييان اسلام و تفكر آنها كه امروز در تار و پود دولت احمدي­نژاد نمايان است،‌ همراه نباشد، تنها توجيهي كه باقي مي­ماند روش نويني از عوام­فريبي است كه گويا كليد خورده است.

پي نوشت:

ـ اطلاعيهٔ جبههٔ مشاركت دربارهٔ اجراي حكم زندان هادي قابل

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:9 توسط مسعود | |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پس از دوره­اي فشرده از امتحان و ارائهٔٔ تحقيق و آماده­سازي پروپزال پايان­نامه، تعطيلات عيد، فرصتي است براي سفر و مطالعهٔ خارج از چارچوب­هاي تحميلي درس و استاد. از هنگامي كه خود را شناختم،  خواندن بخش مهم و جدايي­ناپذير از زندگي­ام بوده­است و امروز سفر نيز همان جور است. پدر و مادرت كه در شمالي­ترين آب و خاك اين سرزمين،‌ در آذربايجان باشند و بخش مهمي از بستگان و خاطراتت در ام القراي جهان اسلام (!) قم و بهترين دوستانت در تهران و بستگان همسرت در جهرم و خودت در شيراز، ناگزير از سفر مداومي. نشست­ها و جلسات سياسي و حزبي در اينجا و آنجاي كشور را هم كه بيفزايي، حضور پررنگ اسفالت  جاده و ريل قطار در زندگي­ات نهادينه مي­شود. گويا "در راه بودن" هم سرنوشت پويش­هاي ذهن­ام بوده است و هم سرانجام بودنم در عين!

به هر حال، اكنون در زادگاه دوست­داشتني­ام تبريز هستم و روزها را به ديد و بازديد خانوادگي و مطالعات غير درسي مي­گذرانم. چربي­هاي ناخوانده­اي در گوشه كنار بدنم جا خوش كرده­اند كه عزم كرده­ام با پياده­روي و افت و خيز صبحگاهي، ‌محترمانه از مرزهاي تنم بيرونشان كنم. البته در همان حال، براي اينكه احساس كاذب بيهوده­گذراني انگيزه­ام را براي اين جست و خيزهاي يكي دوساعته كور نكند، دستگاه ام پي تري زحمت فروفرستادن گفتارهاي پرحكمت دكتر سروش را در گوشهايم به دوش مي­كشد.

هيچ كدام از شماره­هاي ششگانهٔ مجلهٔ توقيف­شدهٔ "مدرسه" را تاكنون فرصت نكرده­ام تمام و كمال بخوانم. عجالتاً دو شماره را كه مقالاتي از دكتر كديور در باب نقد و بررسي تلقي شيعيان از امامت دارد با خود آورده­ام بخوانم كه خواندم و از امروز، ‌مطالعهٔ كتاب پر سروصداي "مكتب در فرايند تكامل" دكتر مدرسي طباطبايي را آغاز خواهم كرد. اين كتاب خوشبختانه در كتابخانهٔ پدر موجود است و بار خريداري­اش خاطر نازك جيب نحيف را نمي­آزارد. آخرين شمارهٔ مجلهٔ "آيين" نيز مقاله­اي از حسن يوسفي اشكوري در نقد نظريات اخير دكتر سروش در باب پديدهٔ وحي دارد كه در نوبت مطالعه است. در اين ميان، سالنامهٔ رنگارنگ "شهروند امروز" نيز خوب اوقات فراغت را پر مي­كند.

دقايقي بعد يا پيش از تحويل سال، رفيق ظريفي پيامكي فرستاد حاوي اين شعر قيصر كه " عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم/ تقويم­ها گفتند و ما باور نكرديم". اين روزها شبها به هنگام خواب به اين شعر فكر مي­كنم. نكند صداي تقويم­ها را نمي­شنوم؟

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:46 توسط مسعود | |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin