پرسشي كه مدتهاست ذهنم را ميآزارد، اين است كه نقش من به عنوان يكي از شش و نيم ميليارد انسان روي زمين در اينجا و اكنونِ هستي چيست؟ واقعاً دنبال چه هستم؟ حقيقت؟ شهرت؟ مقام؟ ثروت؟ دين؟ ...؟ پاك گيج شدهام. دامنه مطالعاتيام را نگاه ميكنم ميبينم چنان عريض و طويل است كه اگر درباره هركدامشان فقط ده كتاب بخوانم سالها وقت لازم دارم. فلسفه اسلامي، فلسفه غرب، كلام قديم، كلام جديد، اصول فقه، فلسفه سياست، حقوق اساسي، اقتصاد، جامعهشناسي و... . در بسياري از اينها هم كه منابع فارسي چنداني وجود ندارد، بنابراين بايد يادگرفتن حداقل دو زبان خارجي را هم در برنامه داشته باشم. تازه همه اينها را بگذاريد در كنار حجم اخبار و تحليلهاي سياسي در زمينه مسايل داخلي و خارجي كه هر روز در روزنامهها و مجلات و سايتها و وبلاگها ميخوانم. مسئوليتهاي خانوادگي و اشتغال به كار و فعاليتهاي عملي سياسي و اجتماعي را هم در نظر بگيريد و طول عمر معمولي يك انسان را بر همه اينها تقسيم كنيد. ماندهام چه كار كنم. بارها تصميم گرفتهام بچسپم به يك رشته و زمينه خاص و بقيه را رها كنم، اما ديدهام هيچ كدام از اينها به تنهايي دغدغههاي ذهني و پرسشهاي بنيادي مرا پاسخ نميدهد. چندين بار به طور جدي تصميم گرفتهام در هيچ فعاليت سياسي و اجتماعي شركت فعالي نداشته باشم، اما بلافاصله اين سؤال مثل سوهان افتاده است به جان ذهنم كه پس براي چه ميخواني؟ اگر قرار نيست آنچه را خواندهاي در عمل نشان دهي، چرا ذهنت را انبار نظريهها و گفتههاي اين و آن ميكني؟ باز به خودم ميگويم جامعه مدرن يعني همين. مگر نخواندهاي كه وبر مهمترين وجه مميز جامعه مدرن را "تقسيم كار" ميداند؟ تو بخوان و نتيجه خواندهها و انديشههايت را بگو و بنويس، بقيه عمل ميكنند. اما مگر در حوزههاي مربوط به علوم انساني و به طور كلي در هر حيطهاي كه بازيگر آن "انسان" است ميتوان نظر و تئوري را از عمل جدا كرد؟ خلاصه، سخت با اين سؤالات درگيرم. بهتر است بگويم با خودم درگيرم. به قول معروف، خود درگيري دارم. كمكم كنيد!
در جریان اهدای جوایز جشنواره فیلم فجر، وقتی داد و بیدادهای مسعود دهنمکی را از اخبار هشت و نیم دیدم، به همسرم گفتم کار دنیا را می بینی؟ روزگاری همین مرد برای مخالفان و منتقدان و دگراندیشان حتی حق نفس کشیدن قایل نبود. سالیان زیادی از آن روز نگذشته است که این آدم با دیگر همپالکی هایش طناب دار به دست، در مقابل دانشکده فنی تهران عربده می کشید و قصد داشت حکم خدا را درباره دکتر سروش اجرا کند. (قصه پرغصه آن روز را در کتاب " سیاست_نامه" دکتر بخوانید.)
باز، دیری نگذشته از آن روزی که همفکران و دوستان این آقا در اصفهان پرده های فیلم "آدم برفی" را که اتفاقاً نقش اول آن هم اکبر عبدی بود آتش زدند و هرچه شایسته خودشان بود، نثار این هنرمند توانای سینمای ایران و وزیر ارشاد وقت کردند.
حال، همان مسعود دهنمکی امروز سخن از جفا و حق کشی می زند و از آقای اکبر عبدی معذرت می خواهد!
البته من قصد جانبداری از هیئت داوری جشنواره را ندارم. من هم معتقدم "اخراجی ها" بیش تر از اینها حقش بود. اما باید توجه داشت که دهنمکی فیلمش را در کمال آرامش و آزادی عمل ساخته و بدون هیچ مانعی در جشنواره به نمایش درآورده است. تنها جفایی که به او شده، این است که جایزه درخوری به او و بازیگران فیلمش تعلق نگرفته است. آیا عرض و طول این جفا و حق کشی را می توان با آنهمه اقدامات سراسر ظالمانه و جفاکارانه این آقای کارگردان در گذشته ای نه چندان دور مقایسه کرد؟ اگر این کار هیئت داوران ارزش این همه داد و بیداد دارد، کسانی که هدف جفاهای او بودند چه باید بکنند؟
من اصلاً تلوزيوني نيستم. در طول هفته شايد بيشتر از يكي دو ساعت تلوزيون نگاه نكنم. راستش نه به اخبار صدا و سيما اعتمادي دارم و نه دوست دارم براي فيلمها و سريالهايش وقت صرف كنم.(خوشبختانه يا متأسفانه از نعمت ماهواره هم محرومم) اما گاهي بعضي از سريالها يا برنامهها ارزش صرف وقت را دارد؛ از جمله، اين سريال "زير تيغ" كه واقعاً از جهات مختلفي زيبا و به يادماندني ساخته شده است. انتخاب تواناترين بازيگران سينما، بازي بسيار هنرمندانه خيلي از بازيگران از جمله پرويز پرستويي و فاطمه معتمدآريا، و داستان فيلم كه زير پوست فقر را در قالب سوژهاي بديع و غيرتكراري به نمايش گذاشته است، از دلايل زيبايي اين مجموعه است. اميد كه باز هم ساخت فيلمها و سريالهايي از اين دست را شاهد باشيم.
رهبری برای آمریکا خط و نشان می کشد که هیچ گونه حمله ای بی پاسخ نخواهد ماند؛ مقامات کشورهای منطقه پشت سر هم عازم تهران می شوند و در مورد "شرایط منطقه" با مقامات ایران گفت و گو می کنند؛ ارتش و سپاه مدام با برگزاری مانور، آخرین سلاحهایشان را به رخ می کشند؛ نمایندگان مجلس به دولت پیشنهاد تدوین بودجه سایه می دهند؛ تشکلهای پرنفوذ انگلستان به دولت این کشور هشدار می دهند در جنگ با ایران با آمریکا همراه نشود؛ شخصیتهای سیاسی و اجتماعی آمریکا مدام جرج بوش را از وارد شدن به جنگی دیگر برحذر می دارند؛ نشریات، سایتها و خبرگزاریهای بزرگ دنیا روزی نیست که در مورد جنگ ایران و آمریکا مطلبی نداشته باشند؛ احزاب و شخصیتهای سیاسی از هر دو جناح بزرگ کشور، از وضعیت موجود ابراز نگرانی می کنند. در یک کلام، کابوس جنگ این گربه نشسته در قلب خاورمیانه را سخت پریشان کرده است. اما در این میان یک نفر هست که ادعا می کند اصلاً نگران نیست؛ او رییس جمهور ایران است؛ محمود احمدی نژاد!


