درگذشت فقیه عالیقدر و مرجع آزادهی جهان تشیع، حضرت آیت الله العظمی منتظری حادثهای جانکاه بود که ناگهان چون آوری بر سرمان فروریخت. خداوند بزرگ این توفیق را به من داده بود که دوران دانشجوییام را در قم بگذراند و گاه و بیگاه فرزانگانی چون بهجت و منتظری را از نزدیک زیارت کنم. تواضع، بیتکلفی، شوخطبعی و ساده و شیرین گفتاری، از ویژگیها و صفات بارز آقای منتظری بود که در همان برخورد اول، خودنمایی میکردند. باریکبینی و ذهن تیز و نقاد نیز ویژگی دیگر این پیرمرد بود که هرگاه پای درسش مینشستم، باعث شگفتیام میشد. اما منتظری، ویژگی دیگری نیز داشت که متأسفانه نهتنها در میان مراجع و علمای دین، بلکه در بین عموم انسانها نادر و کمیاب است و همین ویژگی است که به رغم انواع «ابتلائات دنیوی» ایشان، مراسم تشییع این مرد را تبدیل به یکی از بزرگترین گردهمآییهای تاریخ شهر قم نمود و صدها هزار نفر را به گراداگرد تابوت او کشاند. این ویژگی را میتوان «اعتراف به انسان بودن» نام نهاد. شاید این عنوان کمی مبهم و عجیب به نظر برسد؛ اما من بارزترین خصوصیت آیت الله را جرأت، جسارت و شهامت ایشان در به رخ کشیدن انسانیت و «کاملاً انسان» بودن خود میدانم. او نه در شعار، بلکه عملاً مذعن و معترف بود که کاملاً انسان است نه انسان کامل. از همین رو هیچ ابایی از پذیرش اشتباه، اظهار پشیمانی و تغییر نظریات خود نداشت و مانند هر کاملاً انسان دیگر، ذهن و ضمیرش را بر پویایی و تغییر و تکامل، گشوده نگاه میداشت. وقتی در کنار او مینشستی، احساس میکردی هر بحثی را میتوانی پیش بکشی و هر باوری را میتوانی مورد نقد و سؤال قرار دهی و مطمئن بودی که در پاسخی که خواهد داد، حتی اگر قانعکنندهاش نیابی، ذرهای تعصب، مغالطه، تحقیر و جزمیت نخواهی یافت. آشکارترین نمونهی این خصلت، تلاش مداوم و پیگیر او در اصلاح، بازخوانی و تعدیل تئوریاش دربارهی حکومت اسلامی و ولایت فقیه بود. همگان میدانند که آیت الله منتظری مؤثرترین نقش را در اثبات و تحکیم نظری تئوری ولایت فقیه و تصویب اصول مربوط به آن در مجلس خبرگان قانون اساسی داشت. کتاب عربی «دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الإسلامية» شاید بزرگترین و جامعترین اثری است که در باب حکومت دینی مقبول مکتب تشیع به چاپ رسیده و قلب و اساس این اثر اثبات لزوم شرعی و عقلی زمامداری فقیه عادل بر جامعهی اسلامی است.
منتظری هرچند در همین کتاب، مبنایی مغایر با مبنای امام خمینی را برای اثبات این تئوری برمیگزیند، نتیجهی بحث و فحص هردو بزرگوار همین است که حکومت اسلامی در زمان غیبت در شکل زمامداری فقیهی عادل بر جامعهی اسلامی متجلی میشود. اما آنچه منتظری را در سالهای بعد، ممتاز ساخت و «ابتلائات دنیوی» را برای او به ارمغان آورد، نظارت دلسوزانه و مداوم او بر آزمون عملی این تئوری بود. او در برابر کاستیها، پارادکسها و دشواریهایی که تئوریاش در مقام عمل بدان دچار میشد، به جای گرفتار آمدن در تئوریهای توطئه و اصرار بر انکار واقعیت، به بازاندیشی و بازسازی تئوری خود پرداخت و ابایی از اذعان به اشتباه و عدم پیشبینی جنبههای ناپیدا و نامکشوف این تئوری نداشت. او بارها گفت آنچه او در هنگام تدوین تئوریاش در ذهن داشته، آن نبودهاست که در عمل، جاری و ساری شد. او متواضعانه و صادقانه، آنچه را در حال حاضر، به حقیقت نزدیکتر مییافت، بدون داشتن این دغدغه که در گذشته چه نسبتی با آن داشته به زبان میآورد و اگر کسی میپرسید پس در فلان زمان و مکان چرا چنان گفتی و چنین رفتار کردی، بدون هیچ تکلفی میگفت اشتباه کردم. چنین خصلتی باعث میشود که آدمی هرگز ادعای فوق چون و چرا بودن و بی خطایی نکند و همواره در کار نو کردن ایمان و باور باشد. ذهن و ضمیر چنین انسانی هیچگاه بهسان مرداب، راکد و متعفن نمیشود و چونان چشمهای جوشان و باطراوت، مدام در زایش و حیات و بالندگی است.
منتظری آنگاه که کارنامهی عملی تئوریاش را چنان نیافت که انتظارش را داشت، در پی بازسازیاش شتافت؛ آنگاه که ادامهی جنگ را تصمیمی مغایر با مصالح کشور و نظام دید، پیجویانه در کاستن این آسیب تلاش نمود؛ هنگامی که ساختار قضایی و رفتار نهادهای اطلاعاتی و امنیتی نظام اسلامی مورد قبولش را مغایر با دریافتها و باورهای اعتقادی و فقهیاش یافت، مصلحتاندیشی را کنار گذاشت و فریاد اعتراض برآورد؛ آنگاه که قانون اساسی اصلاحشده را با مبانی انقلابی که خود جزو رهبرانش بود ناسازگار یافت، از شرکت در رفراندوم خودداری کرد؛ و چون به این باور رسید که حادثهی اشغال سفارت آمریکا هزینههایی بیش از منافعش به بار آورده است، متواضعانه از حمایتش از این رخداد، ابراز پشیمانی نمود.
هر کدام از این تصمیمات و مواضع، باز ممکن است در معرض نقد و داوری ما قرار گیرد و اگر پیرمرد زنده میماند، باز ممکن بود در آنها بازاندیشی و تجدید نظر کند؛ اما همین خصلت اعتراف به کاملاَ انسان بودن در سیرهی نظری و عملی آیت الله منتظری، گوهری کمیاب در میان عالمان و متعلّمان زمانهی ما است که عموماً تغییر نظر را نقطهی ضعف و ثبات رأی و عقیده را، هرچند از روی تعصب و جزماندیشی، امری نیکو و نشانهی کمال تلقی میکنند. در زمانهای که بسیاری از صاحبان علم و قدرت، اگر ادعای خدایی نکنند، دست کم به کمتر از «انسان کامل» بودن رضایت نمیدهند، نازنین پیرمردی چون منتظری که به صد گفتار و رفتار، متوسط بودن، ناکامل بودن، جایزالخطا بودن، و در یک کلام «انسان بودن خود» را به رخ میکشد، نادرهای بود که زمین و زمان به بودنش میبالیدند.
چهار پنج سال پیش، زمانی که نه موسوی از کنج سکوتش درآمده بود و نه جنبش سبزی به راه بود، مقاله ای نوشته بودم که نگاهی به جلوه های سبز عاشورا داشت. این روزها که از خزر تا خلیج فارس سبز سبز است، بازخوانی آن مقاله خالی از لطف نیست!
ادامه مطلب
تابستان دو سال پیش، سفری طولانی به زادگاهم تبریز داشتم و فرصتی پیش آمد تا فارغ از دغدغههای روزانه کاری و درسی، یکی از بهترین کتابهای تحلیلی - تحقیقی دربارهی تاریخ مکتب تشیع را مطالعه کنم. این کتاب «مکتب در فرایند تکامل» نام دارد که به قلم یک محقق روحانی ساکن در آمریکا، به نام دکتر حسین مدرسی طباطبایی نوشته شده است. شیوهی بحث او در این کتاب، واشکافی تاریخی مکتب تشیع و تبارشناسی پارهای از اساسیترین باورهای شیعیان امروز است. نویسندهی این کتاب، هرچند تصریح دارد که کتاب او محتوایی کلامی و اعتقادی ندارد و در این تحلیل و واشکافی تاریخی، قصد ابطال و اثبات هیچکدام از باورهای تشیع را نداشته است، مطالعهی این کتاب تأثیر انکارناپذیری در میزان جزمیت و استواری باورهای شایع، اما تنقیحناشدهی ما شیعیان خواهد گذاشت. شاید از همین رو بود که چاپ این کتاب در ایران، که در حقیقت، ترجمهای از متن انگلیسی آن است که یازده دوازده سال پیش، در آمریکا چاپ شده است، موجی از نقد و اعتراض، و گاه تحسین و تأیید را در محافل دینپژوهی و حوزوی کشور به پا کرد و کسانی شتابان دست به قلم بردند تا ادعاها و استنادات نویسندهی کتاب را بیپایه و لرزان جلوه دهند.
به هر حال، لذتی که از خواندن این کتاب برای من دست داد، در کمتر مطالعهای سراغ داشتم. همان زمان، همزمان با خواندن کتاب، نکاتی را که به نظرم جالبتر میرسید، یادداشت کرده بودم که در گوشهای از هارد دیسک رایانهام، افتاده و خاک میخورد! امروز که داشتم سر و سامانی به فایلهای پراکنده میدادم و هر یک را در فولدر مخصوص به خود میگذاشتم، چشمم به این یادداشتها افتاد و خاطرهی مطالعهی این کتاب در ذهنم زنده شد. با خود گفتم خوب است این نتها را در وبلاگ بگذارم تا دوستان خواننده نیز تصویری اجمالی از محتوای این کتاب به دست آورند؛ شاید ترغیب شدند و دستی در جیب بردند و خریدندش و خواندند! البته همینجا بگویم که این یادداشتها نظم منطقی و معناداری ندارند و صرفاً قطعاتی از این کتاب تقریباً مفصلاند:
_ روزگاري شيخ بهايي، دانشمند نامور آغاز قرن يازدهم هجري،گفته بود كه اگر كسي در راه دست یابی به حقيقت، بکوشد، اما در تشخيص آن به خطا افتاده و ديني به جز اسلام برگزيند، چنين شخصي نزد پروردگار مسئول و معاقب نيست و با وجود عقیدهی نادرست خود، در آتش دوزخ معذب و مخلد نخواهد بود. این سخن يادآور سخن غزالي در فيصل التفرقه كه در آن، يهوديان و مسيحيانی را كه نه از سر عناد، بلکه به واسطهی سوء تشخيص يا عدم دريافت پيام اصلي اسلام، بدان ايمان نياورند ناجي ميداند) صص 18 و 19).
_ شهادت امام رضا در سال 203 هجري نقطه عطفي در تحكيم جريان مفوضه بود. از آنجا كه جانشين امام رضا، حضرت جواد الائمه كودك بود، امامت ايشان راه را بر اقناع شيعيان بر پذيرش ويژگيهاي فرابشري ائمه هموار ميكرد. زيرا يكي از بهترين راهها براي تبيين اين پديده آن بود كه معتقد باشند، ائمه صرف از نظر سن و سالشان، داراي علم و عصمتي خدادادي هستند و لزوم تبعيت از آنها نيز به همين دليل است (صص 78_82).
_ دانشمندان و علماي ديني قم كه طي قرون سوم و چهارم بالاترين مقام علمي شيعيان محسوب ميشدند، به شدت مخالف عقايد مفوضه بودند و معتقد بودند كه هركس اشتباه و سهو را در پيامبران و ائمه (در امور غير شرعي) انكار كند، غالي است (ص94).
_ گروهي از دانشمندان قم حتي ميگفتند كه ائمه هرچند مفروض الطاعه و به نص و وصيت، رهبر جامعه اسلامي و جانشين پيامبرند، در نحوهی علم به شريعت با ديگر دانشمندان ديني فرقي ندارند، يعني آنان نيز براي كشف احكام جزئيهی فرعيه به اجتهاد و استدلال متوسل ميشوند و از راه عرضه فروع بر اصول به احكام دست مييابند. بنابراين فرق آْنان با ديگر علماي شريعت اين است كه چون به ناچار، شريعت مانند هر نظام قانوني محتاج به مرجع عالي تشخيص و تفسير است، اين گروه از دانشمندان مفسر قانون، به نص پيامبر به اين مهم نصب و براي اين كار معين شدهاند و مسلمانان همانطور كه در ساير موارد از عبادات و صوم و صلاة و غيره بايد مطيع فرمان پيامبر باشند در اين زمينه هم از فرمان آن حضرت بايد پيروي كنند؛ وگرنه هيچ خصوصيت نه در طبيعت و ذات ائمه و نه در نحوه و منبع و سرچشمهی علم آنان با سايرين وجود ندارد(ص 94).
_ شهادت ثالثه در اذان (یعنی اشهد أن علیاً ولی الله) از ابداعات مفوضه بود كه فقهاي بزرگ شيعه تا سالها در برابر آن مقاومت ميكردند. اما در سال 907 هجري قمري، شاه اسماعيل رسماً دستور داد وارد اذان شود. پس از آن نيز پارهاي از علماي شيعه در برابر شيوع و سنت شدن آن مقاومت ميكردند(ص 99).
_ اصطلاح "ولايت تكويني" كه در كتب حكمت متعاليه راه يافته است، يادگار جهانبيني مفوضه است (ص106).
_ در نيمهی اول قرن دوم هجري، گروهي از شيعيان كه با سكوت و خوشتنداري امام باقر و صادق (ع) مخالف بودند، به شاخهی حسني خاندان پيامبر رو آوردند و فرقهی زيديه را تأسيس كردند. اين اختلافات در زمان به امامت رسيدن امام صادق به اوج رسيد و حتي برخي از اصحاب امام باقر نيز در پذيرش او به عنوان امام ترديد داشتند (صص 112 و 113).
_ بعد از وفات امام صادق، گروهي كسي را به جانشيني ايشان نپذيرفته و در امامت ايشان توقف كردند و گروهي فرزند ايشان اسماعيل را به رغم اينكه پيش از وفات پدر از دنيا رفته بود با اين توجيه كه او نمرده، بلكه از نظرها پنهان شده است به امامت پذيرفتند و فرقهی اسماعيليه را تشكيل دادند. اما اكثر شيعيان معتقد به امامت عبدالله فرزند ديگر ايشان گرديدند كه پس از فوت زودهنگام او، به حضرت موسی بن جعفر گرويدند. از اين ميان، گروهي گرايش به عبدالله را از اساس اشتباه تلقي كردند و گروهي او را نيز در عداد ائمه به شمار آوردند (صص 114_123).
_ پس از درگذشت امام موسی بن جعفر باز جامعهی شيعي با بحران مواجه شد. در آغاز، اكثر شيعيان معتقد شدند كه او قائم آل محمد است و به زودي دوباره ظاهر ميشود. از اين گروه، تعدادي به همين نظر ماندند و امامي را پس از ايشان نپذيرفتند، اما بعدها اكثريت به امامت حضرت رضا گردن نهادند (صص 123_128).
_ كم سن و سال بودن حضرت جواد و حضرت هادي نيز شبهاتي را در ميان شيعيان دامن زد، اما بحراني را ايجاد نكرد (صص 128_132).
_ امام هادي (ع) فرزندي به نام محمد داشت كه قاطبهی شيعيان او را به عنوان امام بعدي احتمال ميدادند. اما محمد پيش از وفات پدر درگذشت و امام هادي حضرت حسن عسكري (ع) را به امامت معرفي كردند. امامت حضرت حسن عسكري با مخالفتها و چالشهايي روبهرو بود و شماري از شيعيان، ايشان را به سبب برخي تفاوتهاي رفتاري با پدرانشان چندان شايستهی امامت نميديدند! (صص 132_142).
_ جريان جعفر كذاب از آنجا شروع شد كه در زمان امام هادي، ميان دو نفر از اصحاب آن حضرت اختلاف افتاد و حتي به مشاجره و درگيري كشيده شد: فارس بن حاتم بن ماهويه قزويني و علي بن جعفر همايي. امام در اين نزاع جانب علي بن جعفر همايي را گرفت و از وكلاي خود خواست كه ارتباط خود را با فارس قطع كنند. اين موضع گيري امام موجب كينه و مبارزهی فارس عليه امام شد و كار به آنجا رسيد كه امام دستور به قتل فارس داد. فارس در همان ايام به گمان اينكه محمد پسر امام هادي، جانشين ايشان خواهد شد، به او نزديك شد و پس از رحلت امام هادي، اين ادعا را نشر داد كه محمد كه از پيش، توسط امام هادي به جانشيني معرفي شده بود، امام پس از خود را جعفر معرفي كرده است نه امام حسن عسكري. امام حسن عسكري در زمان حيات خود با جعفر قطع ارتباط كرد و بين شيعيان ايشان و طرفداران جعفر همواره نزاع و درگيري بود. پس از فوت امام حسن عسگري، خانوادهی ايشان به دو گروه تقسيم شدند: گروهي كه مادر امام حسن عسكري و عمهی ايشان بين آنها بودند، جانب مولود ناديدهی امام يعني امام عصر (عج) را گرفتند و او را امام شيعيان دانستند و گروهي ديگر كه خواهر امام عسكري در ميانشان بود ادعا كردند امامت به جعفر رسيده است. در نهايت، جعفر به محكمهی عباسي شكايت برد و با حكم قاضي، ميراث و ودايع امامت، ميان جعفر، مادر امام حسن عسكري و خواهر ايشان تقسيم شد (صص 142_156).
_ به طور كلي، اعتقاد به اینکه يكي از ائمه در آينده غيبت نموده و سپس به عنوان قائم آل محمد ظهور خواهد كرد در ذهنيت شيعه سابقهی استوار داشت (ص170)، اما چون برخي از طرفداران ائمه، پس از فوت ايشان، با تمسك به روايات مربوط به قائم، تلاش داشتند غيبت آنها را اثبات نموده، در برابر حقيقت رحلت ايشان مقاومت كنند، بسياري از علماي شيعه به چنين رواياتي توجه نداشتند و حتي در جرح و تضعيف آنها ميكوشيدند. اما همين امر بعدها به نقطهی قوت شيعيان بدل شد زیرا امروز كسي نميتواند مدعي شود كه روايات غيبت را خود شيعيان و معتقدان به غيبت امام عصر جعل كردهاند (ص172).
_ در مورد توقيعات حضرت ولي عصر، ذكر اين نكته اهميت دارد كه تا روزگار محمد بن عثمان، اين توقيعات همه به خط اوست (ص 179).
_ در پايان قرن چهارم و پس از طولاني شدن ظهور امام، اكثريت مطلق شيعيان در شك و ترديد و سردرگمي به سر ميبردند و هركدام به نحوي وجود امام غايب را انكار ميكردند (ص 184).
_ درباره شمارهی ائمه هدي روايات زيادي در ميان شيعيان رواج داشت، اما چون شيعيان گمان ميبردند كه همواره از حضور امام بهرهمند خواهند بود، به آنها توجه و عنايتي نداشتند و اين روايات ابزار ديگر فرقهها و گروهها براي پيشبرد اهداف و نظريات خودشان قرار ميگرفت. اما بعد از غيبت حضرت حجت، توجه به اين روايات رواج يافت و شيعيان متوجه شدند كه پيامبران و امامان پيشين، هركدام به نحوي به عدد و شمارهی ائمه، اسامي آنها و غيبت آخرين آنها را اخبار كردهاند (صص 194_199).
_ عموم شيعيان در قرون آغازين، مخالف بحث و فحصهاي كلامي بودند و ائمه نيز در جاهايي آنها را از ورود به اين مباحث برحذر ميداشتند. اين رويكرد از آن رو بود كه آنها معتقد بودند در زمان حضور امام، تكليف اختلافات و مسايل ديني با رجوع به ايشان مشخص ميشود و جايي براي استدلال و به كارگيري مستقل عقل نيست؛ با اين حال، برخي از شاگردان و شيعيان ايشان، بنا به ضرورت و با عناوين ثانوي به اين مباحث روی میآوردند (صص204_205).
_ استفاده از عقل به عنوان ابزار، و نه منبع معرفت، تا اواسط قرن سوم هجري به عنوان مشخصهی كلام شيعه باقي ماند، اما بعدها با شيعه شدن برخي از علماي معتزلي و مراوادات شيعه و معتزله، اين شاخهی كلامي بيشترين تأثير را در كلام شيعي گذاشت (صص209).
استاد مطهری در یکی از کتاب هایش به نام «انسان کامل» که مجموعهگفتارهایی است در مورد شخصیت علی بن ابیطالب(ع)، روایتی از امیرالمؤمنین نقل میکند بدین مضمون که هرچند در روابط فردی، «جود» بر «عدل» برتری دارد، در نظام اجتماعی، اولویت با عدل است. سپس توضیح میدهد که چرا قوام و نظام اجتماع را نمیتوان بر پایهی «جود» نهاد و لازمهی حفظ و پایداری و سلامت اجتماع انسانی «عدل» است.
این نقل قول از مولا امروز در جلسهای از نوع همان جلساتی که در یادداشت گذشته ذکرش رفت، به کارم آمد. در این جلسه بحث بر سر این بود که آیا میتوان نظام حقوقی خانواده را بر پایهی عشق و دوستی بنا کرد یا خیر. مبنای بحث مقالهای بود از یک حقوقدان که رویکرد غالب در تفسیر و اجرای قوانین خانواده و زناشویی را مبتنی بر نگرش «کامجویانه» دانسته و معتقد بود در این نظام، زن چونان کالایی است که خرید و فروش میگردد و ارزش او تنها به میزان برآوردن نیازهای جنسی همسر سنجیده میشود. او بر این باور بود که این رویکرد باید دگرگون شده، نگرش عاشقانه بر جای نگرش کامجویانه بنشیند . در رویکرد عاشقانه، ارتباط میان زن و شوهر نه برمبنای کامجویی مرد، که بر اساس عشق رومانتیک متقابل و عشق «فیلیا»یی به فرزندان بنیان گذاشته میشود (عشق فیلیایی در یونان باستان مقامی بالاتر از عشق جنسی داشت و به معنای دوستی یکسان و بیتمایز با تمام آدمیان بود).
اما به باور من، بنا نهادن نظام حقوقی بر پایههای سابجکتیوی چون عشق و دوستی و الفت و ایثار، نه ممکن است و نه مطلوب. حقوق جایگاهی ویژه دارد و این جایگاه با آنچه ما از «اخلاق» انتظار داریم، متفاوت است. آنچه نظام حقوقی را شکل میدهد، وجدان عمومی جامعه نسبت به عدل است. حقوق پروای این را دارد که در مناسبات اجتماعی، هیچ کس فراتر از حق خود نخواهد و چیزی از حق دیگران فروگذار نکند. به عبارت دیگر، شأن حقوق فراهم آوردن «حداقل»های لازم برای زندگی انسانی و مهیا ساختن بستری است که کمترین میزان منازعه و مخاصمه در جامعه پدید آید. اکثریت جامعه را انسانهای متوسطی تشکیل دادهاند که نه شرورند و نه قدیس؛ و حقوق آییننامهای برای تضمین صلح و آرامش و امنیت در میان متوسطان است. البته این به معنای فروکاستن روابط انسانی به حداقلهای قانونی و حقوقی نیست. انسان ساحات و ابعاد وجودی دیگری نیز دارد که عشق و احسان و ایثار از جملهی آنها است. اما این خصال را در قالب قانون و حقوق ریختن، به معنای نابودی و بیمعنا شدن آنها است. عشق و احسان و ایثار آنگاه تعالی آدمی را در پی میآورد که مختارانه و آزادانه باشند و هر اجبار و اکراهی در این ساحتها اساس آنها را به تباهی میکشاند.
بنابراین اگر در نظام حقوق خانواده، اشکال و ایرادی هست، که هست، بدان سبب نیست که جای مفاهیمی چون عشق و الفت و ایثار در لابهلای سطور آن خالی است؛ بلکه به باور من، از آن رو است که اولاً پارههایی از آن با وجدان عمومی «اینجایی و اکنونی» جامعه از عدل و یا همان «عدل زمانه» ناسازگار است، و ثانیاً آنچنان که تدوین شده است، اجرا نمیشود. به بیان دیگر، آنچه امروزه در دادگاههای خانواده و کیفری ما میگذرد و احکامی که در آنها صادر میشود، غالباً نه با عدل زمانه سازگار است و نه با فلسفهی حاکم بر همین قوانین موجود. بنابراین راه اصلاح نظام حقوقی موجود، گشودن آغوش آن بر روی عدل زمانه است نه آمیختنش با اموری که با شأن و مقامش همخوان نیست.
هفتهی گذشته باید برای جمعی از دوستان که در حلقهای مطالعاتی گرد هم آمدهاند، کنفراسی در باب نسبت عشق و فلسفه ارائه میدادم. پیش از این، تأمل و مطالعهی چندانی در این مورد نداشتم و تنها منبع دم دستی که در اختیارم بود، شمارهای از مجلهی توقیفشدهی «مدرسه» بود که پروندهای در باب عشق و دوستی داشت. دو سه کتاب، از جمله «هنر عشق ورزیدن» اریک فروم و «ضیافت» افلاطون را هم گیر آوردم و تقریباً کل هفته را به قول جوانهای امروز «لاو میترکنوندم»، البته به شیوهی نظری! از مجموع مطالبی که خواندم، موارد زیر بیشتر از همه ذهنم را مشغول کرد:
1. فمینیستها عموماً با پدیدهی عشق مشکل دارند و آن را ابزاری در دست مردان برای تثبیت موقعیت برتر خود نسبت به زنان میدانند. طیفهای رادیکال آنها حتی تمایلات جنسی را برآمده از اقتضائات و تحمیلات جامعه میدانند که میتوان با تغییر مناسبات و تعاملات موجود در جامعه، از شرّ آن خلاص شد و وقتی تمایل جنسی زحمت را کم کرد، عشق نیز که چیزی جز جست و جوی مؤدبانه و رمانتیک سکس نیست، رفع شر خواهد کرد.
2. راسل عشق را به معنای کشش به سمت زیبایی یا فضیلت میداند و معتقد است معیارهای هردو را جامعه در ذهن فرد مینشانند. او عشق را هم برای مرد و هم برای زن ویرانگر تلقی میکند، زیرا بر این باور است که تلاش انسان برای «در خور عشق» بودن، زایندهی رقابت و حسادت و نفرت و نزاع در جامعهی انسانی است.
3. خشونت همیشه زاییدهی نفرت نیست. گاهی عشق نیز خشونت میزاید. اساساً ماهیت عشق، خشن و دردآلود و رنجگستر است. انسان عاشق هم خود مشمول خشونت عشق میشود و هم ممکن است معشوق را گرفتار این خشونت کند. آدم وقتی عاشق میشود، به دامنهی درد رنجهایش افزوده میشود، زیرا از آن پس رنجهای معشوق را نیز رنج خود مییابد. تلاش برای دفع و رفع عوامل رنج معشوق و ناکامیهایی که در این راه پیش میآید باز هم بر دامنه و گسترهی رنجهای عاشق میافزاید. اما خشونت عشق گاهی ممکن است معشوق را نیز گرفتار کند. این امر زمانی اتفاق میافتد که عاشق احساس کند آنچه دلخواه معشوق است با آنچه به مصلحت او است ناسازگار افتاده است. در این صورت، اگر استدلال و اقناع و یا شیوههای ترغیبی اثر نکرد، عاشق ممکن است برای اجبار معشوق به انجام آنچه به مصلحت اوست یا بازداشتن او از آنچه به مصلحتش نیست، دست به خشونت بزند و معشوق را بیازارد. اما آیا تضمینی وجود دارد که عاشق مصلحت معشوق را بهتر از او تشخیص میدهد؟ خشونت عاشق علیه معشوق ممکن است برخواسته از این باشد که عاشق تصویر درستی از واقعیات دنیای خارج از ذهن خود و تواناییهای ذهنی و عملی معشوق ندارد. خشونتهایی که از عدم تشخیص مصلحت واقعی معشوق یا ناآگاهی از اوضاع و احوال واقعی حاکم بر ذهن و ضمیر معشوق ناشی میشود، به سرعت رابطهی عشقی میان عاشق و معشوق را به رابطهی مبتنی بر نفرت تبدیل میکند. زیرا معشوق رفته رفته از خشونتهای عاشق دلزده و خسته و بیزار میشود و از سوی دیگر عاشق از رام نشدن و به راه نیامدن معشوق. این وضعیت را اگر در سطح کلانتر و در رابطهی میان حاکمان مدعی عشق به مردم و مردم تحت سلطهشان در نظر بگیریم، میتوانیم نفرتهای پرشماری را که در تاریخ بشری روییدهاند و چهبسا آغازی عاشقانه داشتهاند، تحلیل کنیم.
4. در ادبیات کتبی و شفاهی عاشقانه که از داستانها و افسانهها و حکایتهای عشقی برجای مانده است، آن کس که نقش اصلی نمایش را بر عهده دارد و محور داستان است، عاشق (مرد) است و معشوق (زن) همیشه در حاشیه و بی تحرک و کم جنب و جوش تصویر میشود. تنها نمودی که زن در این داستانها دارد خط و خال و زلف و کمند و قد و بالا است و گاه خندهای و کرشمهای و نازی و خرامشی. هر چه صفت نیکو و پسندیده است، اعم از ایثار و صبر و تواضع و مهربانی و وفاداری و دلیری از آن مرد عاشق است و هرچه صفت نکوهیده از بی وفایی و بد عهدی و کبر و خود پسندی و جفاپیشگی و حتی قتل و غارت، از آن معشوق: در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا/سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت.
آیا در دوران جدید، جابجایی این نقشها و بیرون آمدن زنان از نقش کسلکنندهی معشوقی و وارد شدنشان در دنیای پر فراز و فرود و پر سوز و شور عاشقی ممکن نیست؟ این اتفاق دست کم در لایههایی از جامعه در حال رخ دادن است اما هنوز بازتابی در ادبیات نیافته است. اما سؤال اینجاست که آیا شیوهها و بهانههای عاشقی زنان نیز همان رنگ و بوی عشقورزی مردانه را دارد؟ آیا در ادبیات عشق زنانه نیز مدار سخن بر قد و بالا و زلف و کمند یار میچرخد؟ آیا محتمل نیست که در دنیای عشق زنانه، خصال باطنی و ویژگیهای اخلاقی و برجستگیهای انسانی معشوق قدر بینند و بر صدر نشینند؟ پیشبینی خود من این است ادبیات عشق زنانه صفا و ژرفا و وزانت بیشتری خواهد داشت.


